محمد حسینمحمد حسین، تا این لحظه: 7 سال و 8 روز سن داره
وب خاطرات داداشیوب خاطرات داداشی، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات داداشی :)

محمد حسین عزیزم این صفحه رو میزنم تا وقتی بزرگ شدی شاهد رشد خودت و احساسات من بشی یه هدیه کوچولو از طرف خواهری:)

جام جهانی۲۰۲۶

سلام جون دلم امروز ایران و مصر باهم بازی داشتن برای صعود توی جام جهانی منو آبجی جون ساعت ۶صبح اومدیم خونتون تا دورهم فوتبال ببینیم یوهو به خودمون اومدیم دیدیم جنابعالی بی سرو صدا بیدار شدیو اومدی پیشمون انقدر مضلومانه به من تیکه دادی و با ما فوتبال تماشا کردی که دلم نیومد ثبتش نکنم محمدحسین عزیزم این روزا گاهی عصبانی میشی جوش میاری و بیشتر از اینکه بقیه رو اذیت کنی خودتو اذیت میکنی ،جدیدا روی این موضوع حساس شدیم چون دلمون نمیخواد ناراحت شدنتو  این حجم حرص خوردنتو توی بازی از دست هم سنات ببینیم برای همین مامان جون با مشاوره صحبت کرده که بهتر بتونه این موضوع رو مدیریت کنه داداش عزیزم شاید این مسئله گذرا باشه و اقتضای س...
6 تير 1405

بعد از 4سال

سلام به روی ماه قشنگترین و زبون دراز ترین داداش دنیا😍 ۴ساله که برات ننوشتم محمدحسین قشنگم ۴سالی که پر از اتفاقات عجیب غریب بوده مثلا اینکه خواهر جون عروس شده یه عمو علیرضای مهربون اومده توی خونمون که از روز اول حسابی باهاش دوست شدی مثلا اینکه رفتی پیش دبستانی و همین دو روز پیش واکسن کلاس اولتو زدی مامان بابا رفتن مکه و تو ،پسر صبور من موندی پیش منو ابجی جون کلاس زبان میری کلاس شنا رفتی که البته توی کلاس شنا بخاطر بازیگوشی خیلی موفق نبودی🤭 (بازی محبوبت ماینکرفته) اتفاقات تلخ هم داشتیم بابای مامان رفت پیش خدا  وقتی خیلی کوچیک بودی برات میخوند محمدحسین شاه میشه میشینه و پا میشه وقتی فوت کرد تو این شعرو همش میخو...
22 خرداد 1405

بای بای مای بیبی( با کلی اذیت البته)

سلام داداش گلم سلام زندگی دوباره من رفتم و ننوشتم و تو خداروشکر کلی تغییر کردی کلی بزرگ شدی انقدر که نمیدونم با چه ترتیبی عکس هاش رو بزارم یا درموردشون چه توضیحی بدم اول از همه که دانشگاها حضوری شده و من درگیر امتحانام وقتی میام میگی عاطی مدرسه بودی دایره کشیدی درس خوندی؟ بعد اینکه کیبوردم مشکل پیدا کرده و بهانه ی جدید پیدا کردم برای ننوشتن پس هرچه از دل براید مینویسم و عکس هارو میزارم محمدحسینم این مدت با مای بیبی خداحافظی کردی(۲سالو ۷ماهگیت) کرمانشاه رفتی برای عقد دایی شمال رفتی خیلی اتفاقی و بدون برنامه ریزی حرف زدن و جمله بنویت خداروشکر خیلی کامل تر شده خیلی میگی دل درد دارم سشوار برام روشن کنید نمیدونیم چقدر بهانه هست چقدر وا...
16 خرداد 1401

تولد 2سالگی

سلام نازنینم😍 دیروز دو سالگی رو پشت سر گذاشتی😍 حال و احوالم رو نمی تونم نوصیف کنم درست مثل موضوعاتی که انقدر عمیقن از لحاظ معنوی که نمیشه به راحتی توصیف کرد فقط می تونم بگم دیروز و امروز از بهترین روزهای زندگیم بود با اینکه پر از فعالیت بود برای پروژه ی عکاسی از جنابعالی که شعارش از من بود عملش از مامان و خواهر بزرگه😊 هرچند که این پروژه با نتیجه ی خیلی مطلوبی رو به رو نشد ولی شد جزوی از خاطرات شیرین ما😪 عزیز دلم هفدهم مهرماه از 2سال قبل مفهوم جدیدی برای ما پیدا کرده امیدوارم همیشه سلامت باشی و تا ابد این روز رو همه کنار هم با شادی جشن بگیریم😍 خدایا ارامش و خوشحالی و سلامتی رو برای همه ادم های دنیا قرار بده و پایدار نگ...
18 مهر 1400

تابستون

سلام خان داداش از  این به بعد ماشالله انقدر همه چی پشت سر هم اتفاق میوفته که نمیتونم ریز بنویسم فقط دور روزه که میگی عاطی و بلاخره داری صدام میکنی  خیلی شیطون شدی باهم قایمموشک بازی میکنیم دائم میگی دده بریم بیرون خلاصه که هر روز انقدر گریه میکنی که مجبور میشم ببرمت بیرون این عکسارو هم چند روز پیش ازت گرفتم به عنوان عکس های تابستونی که خودم خیلی دوستشون دارم راستی خیلی خیلی اذیت کردی و کلی خسته شدم اینجاهم کاشان رفته بودیم 😍 خلاصه که محمدحسین خیلی دوست دارم ایشالله که انسان خیلی خوبی بشی و من مطمئنم که میشی🍓 ...
10 تير 1400

عکاسی!

یکی از هنری ترین عکس هایی که گرفتم از جنابعالی بااختلاف😍 فقط اون قطره های سر انگشتات😘 مثل اینکه این عکس امشب بهانه ایی شد که بگم از این چند روز 2روز پیش اومدی توی اشپزخونه و گفتی داغو من متوجه نشدم مامان گفت بقلش کن ببین چی میخواد بقلت کردم چاقو رو برداشتی و فهمیدیم که که به شکل خودکار اسم چنین چیز خطرناکی رو یادگرفتی دیگه اینکه کلید های خونه و سوییچ های بابا از دست تو امنیت ندارن دستمونو میگیری و میبری نزدیک در و میگی بابا یعنی وسایل بابارو بدید اگرهم ندیم میشینی زمین و شروع میکنی به گریه کردن چون اونارو حق خودت میدونی حتی گاهی وقتی ازت میگیریم میگی منه یعنی برای منه راستی مامان برای واکسن 18ماهگی برد شمارو میگفت گریه کر...
5 ارديبهشت 1400

13 به در

داداش قشنگه دیروز بعد از ناهار رفتیم باغ عمه جون و کلی خوش گذشت انقدر که تا مزاحمت میشدیم اخماتو میکردی توهم و نمیزاشتی عکس بگیریم که خوب نتیجش شد چندتا عکس اخمالو برای اینکه جنابعالی بری سراغ بازی دو نکته یکی اینکه وقتی دستاتو میگیرم انقدر قدرت پیدا میکنم که میتونم با دیو هفت سر هم بجنگم دومین نکته اینکه جدیدا بوس کردن یاد گرفتی بلد بودیا ولی 3روزه که یاد گرفتی لب هاتو جمع کنی و به قول بابا صدا دار بوس کنی اخ که بابا چه کیفی میکنه و من از اون بیشتر چون تا بهت میگم بابا رو بوس کن زودی میری بوسش میکنی و چه قدرتی از محبت تو بیشتر همین دیگه و اینکه یادت هست که عاشقتم ...
14 فروردين 1400